![]() |
![]() |
|
| ... |
|
به دیدارم بیا هرشب ،
در این تنهاییِ تنها و تاریک ِ خدا مانند، دلم تنگ است. بیا ای روشن ،ای روشن تر از لبخند شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها. دلم تنگ است . بیا بنگر چه غمگین و غریبانه، در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی بیا ،ای همگناهِ من در این برزخ بهشتم نیز و هم دوزخ. به دیدارم بیا ، ای همگناه ،ای مهربان با من ، که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهی ها و من می مانم و بیداد بی خوابی. در این ایوان سرپوشیده ی متروک، شب افتاده ست و در تالابِ من دیری است، که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها ،پرستوها. بیا امشب که بس تاریک و تنهایم . بیا ای روشنی ،اما بپوشان روی، که می ترسم ترا خورشید پندارند و می ترسم همه از خواب برخیزند و می ترسم که چشم از خواب بردارند نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را نمی خواهم بداند هیچ کس ما را و نیلوفر که سر بر می کشد از آب، پرستوها که با پرواز و با آواز ، و ماهی ها که با آن رقص غوغایی ، نمی خواهم بفهمانند بیدارند. شب افتاده ست و من تنها و تاریکم ، و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند، پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی. بیا ای مهربان با من ! بیا ای یاد مهتابی! اخوان ثالث |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت توسط محبوبه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|